PDF نسخه کامل رمان تو قلب منی
نویسنده ریحانه نوروزی
ژانر رمان: عاشقانه، کلکلی
تعداد صفحات: 396
دانلود آسان رمان با لینک مستقیم دانلود فایل PDF – آخرین ویرایش سازگار با همه گوشی ها و سیستم های کامپیوتری
خلاصه رمان:
-هیچکس نبود منو فهمید؟! من، با نگاهی کنایه آمیز به سکوتشان، گفتم: خب، سکوت یعنی موافقت! نگار با اخم جواب داد: عاره عاره، فهمیدیم عزیزم! اما ماجرا وقتی جالب شد که چشمم به نسیِ خیارشور افتاد، چسبیده به ایمان، انگار زالویی بود که میخواست جانش را بمکد! با کنجکاوی پرسیدم: داری لذت میبری از این رابطهی ناسالم؟ و ایمان، مثل بچهای لجباز، گفت: به تو ربطی نداره، حسود! من هم با چشمانی تنگشده، پاسخ دادم: حسود؟ عمهی بزته! …
قسمتی از رمان تو قلب منی
وقتی رسیدیم به دریا با ذوق پامو کوبیدم رو زمین و گفتم: جون؛ دریا عاغا ما که رفتیم بسم الله… امدم سقوط کنم تو آب که دستم توسط جلیک کشیده شد. با حرص سرمو آوردم بالا و گفتم: چته باز؟ رم کردی؟؟؟ با غیض گفت: الان وقت رفتن تو آبه آخه. ناموثن قانع شدم؛ راست میگفت هوا بارونی بود و هر لحظه امکان بارون آمدن بود. سرمو تکون دادم و گفتم: راست میگیا اصلن حواسم نبود ببخشید. چپه نگام کرد و رفت… ایش ایش ایش پسرهی مفت خور چقدر خودشو میگیره. راهمو کج کردم؛ با چشم داشتم دنبال بروبچ میگشتم که یهو چشمم خورد به به درخت پیر بلند. با خوشحالی دستامو کوبیدم بهم یه لحظه یاد
طفولیتم افتادم هعی روزگار چقدر بچه بودم عین شاپانزه از در و درخت بالا میرفتم. به سمت درخت حرکت کردم وقتی رسیدم به درخت یه نگاه بهش انداختم و یه نگاه به بچهها. آخ جون حواسشون نیست؛ پس عین میمونهای افسانهای راست درختو گرفتم و رفتم بالا ولی لامصب هر چی میرفتم نمیرسیدم به نوکش. یه نگا به پایین انداختم که ترسیدم. یه نگاهم به بالا انداختم که بازم ترسیدم. دقيق وسط درخت بودم و عین کولا چسبیده بودم بهش. یه لحظه به پایین آمدنش فکر کردم و جیغ بلندی زدم. آره آوا خانوم؛ بخورش سیر شدی هستشو تف کن بیرون نونت کم بود آبت کم بود بالا آمدن از درختت چی بود آخه؟؟؟
اینجا دیگه آخر خطه، ای خدااا من نمیخام الآن جوون مرگ بشم هنوز ازدواج نکردم؛ تازه بچه هم ندارم؛ اندازهی یه گاو داری آرزو دارم. ای خدا ناموثن غلط کردم منو برگردون پایین؛ قول میدم دیگه اون جلبک دریایی رو؛ نه نه ببخشید ارمیا رو اذیت نکنم، علی رو هم دیگه گاز نمیگیرم، سر به سر ایمان هم دیگه نمیزارم، امیرم آدم حسابش میکنم، خدااا باعشه باعشه اون انگشتر نقره نسیمم پس میدم، واای دیگه چی، باشه اه اون لباس قرمزهی نگار و میدم چیهه کفشاشم بدم باعشه میدمم اون ل… یهو دیدم صدای خنده از پایین میاد، چشمامو باز کردم و به نگاه به پایین انداختم، دیدم بچهها دور درخت جمع شدن و هر هر دارن میخندن …